برای دلبری که شور و آرامش را با هم دارد ...
تولدت مبارک، تارای عزیزتر از جانم ❤️
این یه گوشه کوچیک از اینترنت برای توئه؛ جایی برای چندتا خاطره، چندتا عکس، و چیزایی که شاید همیشه بلند نگفته باشم.
چندتا از لحظههای قشنگمون
روزی که همهچیز شروع شد
از اولین لحظهای که تو عمارت دل دیدمت، فهمیدم که قراره برام خاص باشی و انگار دلمو دو دستی تحویلت دادم اون شب.
اون روزی که کلی خندیدیم
یادته میگفتی آدمی نیستی که زیاد به تئاتر بخندی؟ اون روز کنارت نشسته بودم و با شنیدن صدای خندهات واقعا ذوق میکردم و خوشحال میشدم. وقتی برمیگشتم و نگاهت میکردم و تو درحال خنده بودی و چال لپ زیبات معلوم میشد، حس خیلی خوبی بهم دست میداد؛ انگار که زمینی نیستی.
لحظهای که بیشتر دوستت داشتم
فکر کردی فقط یک لحظهست؟ من تمام لحظههایی که کنارت بودم رو با کمال میل دوباره زندگی میکنم؛ حتی سادهتریناشون برام قشنگن، چون تو توشون بودی. از لحظهای که موقع رد شدن از خیابون دستتو آوردی تا دستم رو بگیری، تا اولین باری که دستم رو گرفتی، تا اولین باری که بغلت کردم و تا همین امروز، عاشقانه دوست داشتم و دارم.
چقدر کنار هم قشنگیم!
یه نامه برای تو
عزیزترینم، به ذهنم رسید که این سری برات تو این بستر بنویسم و امیدوارم دوسش داشته باشی. تولدت برای من فقط یه تاریخ نیست؛ یادآوری اینه که یه آدم قشنگ وارد این دنیا شده و بعدش یه جوری وارد زندگی من شده که همهچیز رو ارزشمندتر، گرمتر، آرومتر و قشنگتر کرده. با تمام وجودم خدارو شکر میکنم که تویی که واقعا فرشته هستی رو به زمین فرستاد تا لطف و محبتش رو به من نشون بده.
امیدوارم امسالت پر از حس و حال خوب، سلامتی و آرامش، لبخندهای واقعی، اتفاقای قشنگ و لحظههایی باشه که ته دلت بگی: «چقدر زندگی میتونه خوب باشه.»
دوستت دارم. خیلی بیشتر از چیزی که این صفحه کوچیک بتونه نشون بده خانوم کوچولوی من.
شانزدهم تیر ماه سال هزار و چهارصد و پنج
"م"